درباره نویسنده
آتش عشق
م . روستائي[64]
بيان شوق چه حاجت که شرح آتش دل / توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
دي86 [6]
بهمن86 [11]
اسفند86 [8]
فروردين87 [12]
ارديبهشت87 [13]
خرداد87 [20]
تير87 [6]


لینکهای روزانه
به تاريخ بگو برود بميرد !! [20]
خانه ات کجاست؟ [18]
[آرشيو(2)]


لینک دوستان
يکدلي در سفر زندگي
يعسوب
پري براي پريدن
نجواي شبانه
حزب اللهي مدرنيته
همفکري
يک قدم تا پشت خاکريز
تخته سياه
عمو اکبر
تخیّلات خزان‌زده یک برگ بید
طبيب عشق...
سوتک
گل دختر
نسل جوان
نوشته هاي حامد عبداللهي
شهيد سيد محمد شريفي
آشفته دل
ما صاحب داريم
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط
زير آسمان خدا
دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي که برايت مي نويسد...
خلوت من
رند
« عـشقي »
طعم شيرين دو دقيقه
بيا با هم تا به دريا برسيم
راهيان ...
خاطرات خاشعات
پوتين خاکي
رويش
عاشقانه
صميمانه ...
لــعل سـلـسـبيــل ( دل نوشته هاي يک هاجر )
و خدایی که در این نزدیکیست
شايد جنگ خاتمه يافته باشد اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت !!!!
نگاهم براي تو
سرگيجه ها ...
7 چشمه
فصل فاصله
مرکز فرهنگي شهيد آويني
و يا شايد هم ...
یاس سوخته
زمزمه هاي سبز
آهستان
صلوات
تا صبح انتظار
رقص در غبار
کتيبه
پسري از زمين
لحظه
غم عشقت بيابان پرورم کرد
وبلاگ فارسی

موسيقي وبلاگ


عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
آتش عشق

آمار بازدید
بازدید کل :12867
بازدید امروز : 13
 RSS 

 


گمان مبر که همين جان سپرده ام بي تو
قسم به جان عزيزت که مرده ام بي تو
اگر چه دست خيالم به دامنت نرسد
خوشم که دل به خيالت سپرده ام ، بي تو
چه جاي غير تو ، حتي وجود خود را نيز
کنار ياد تو از ياد برده ام بي تو


اين ثانيه هاي بي تو مرا هم با خود برده اند .عطشِ داشتنِ دوباره ات تمام وجودم را سوزانده است ...  حالا کسي که اينجا ايستاده است جسمي است بي «من» ... پوچ ... تو خالي ... و بي تو ... کسي که نمي فهمد نبودنت را و درد نداشتنت را ... التماس چشمانم را درياب ...



نویسنده : م . روستائي » ساعت 8:10 عصر روز دوشنبه 28 مرداد 1387


 


هر چقدر سعي مي کنم از نوشتن لذت ببرم نمي شود . ديگر حال و هوايم مثل گذشته نيست که هر وقت اتفاق جديدي مي افتاد يا غمگين و يا شاد مي شدم به نوشتن پناه ببرم . حالا نوشتن برايم عذاب آور است ... و من چرا سعي مي کنم بنويسم ، نمي دانم ... اين روزها بيش تر دلم مي خواهد به گذشته فکر کنم . خاطرات تلخ و شيرين گذشته برايم از روزهاي نامعلوم آينده خوشايند تر است ...گذشته اي که شروعش با آمدن تو بود ...


 


 


  


 


 



نویسنده : م . روستائي » ساعت 1:25 صبح روز دوشنبه 21 مرداد 1387


 


به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس ، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد


همه چيز از همان لحظه اي شروع شد که رفتي . وقتي «او» آمد ... و «من» گرفتار شدم ... و «تو» رفتي ؛ همه چيز خراب شد ... « تو » ، « من » ، « او » ، همه ي ضمير ها برايم بي رنگ شد . اين را از ننوشتن هايم مي تواني بفهمي ... ديگر توان نوشتنم نيست . اصلاً از چه و براي که بنويسم وقتي تو نيستي ؟ ... چرا بنويسم وقتي حرف هايم از دل نيست ؟ ...چگونه بنويسم وقتي با همه ي ضمير ها بيگانه ام ؟!
مي خواهم بروم . اما چگونه وقتي رفتنم نه براي توست ... نه او ... و نه حتي براي خودم؟!
بودنم بدون تو ... چقدر نبودن را دوست تر دارم وقتي تو نيستي ...


 



نویسنده : م . روستائي » ساعت 7:54 عصر روز جمعه 18 مرداد 1387


خسته ، دلشکسته ، شايد هم ... نمي گويم بي نصيب ! ... اصلا همين که طلبيده شدي خودش نصيب بزرگي است . حالا اگر لياقتت کم بود ،حالا اگر خالص نرفته بودي ، حالا اگر دستانت کوچک بود براي آن همه محبت ، بايد خودت را سرزنش کني ...
اصلاً نمي خواهم اداي ادم هاي بي بهره را در آورم . نه ! من نصيبم را همان اول گرفتم ... همان ثانيه هاي اول حرکت قطار ... همان لحظه اي که مبدأ دلم بود و مقصد ، حرم امام عشق(ع) ...
گرم است ... شايد داغ واژه ي بهتري باشد براي گرمي هواي تهران در اين ساعت ... و داغ تر وقتي تنهايي ... و باز هم داغ تر مي شوم وقتي ياد ساعت آخر سفر مي افتم ... ساعت واداع ... حاج آقا اتشمان زد . نه من را ، که همه ي ان هايي که پاي حرفش نشسته بودند آتش گرفتند ... ترديد ندارم حرف هايش از دل بود که اينگونه به دل نشست و تا اعماق قلبمان نفوذ کرد ... اينگونه آتشمان زد و خاکستر شديم ... اينت هم که دوباره جان گرفتيم معجزه ي ژاقا بودها ، و گرنع با آن حرف ها ...
اين سفر پر از نمشانه بود براي من ... و پر از يقين ... راست مي گفت حاج آقا . خيلي ها مي آيند و مي روند و مشهدي مي شوند ، اما رضوي نه ... من هم مثل همان خيلي ها تا رضوي شدن خيلي فاصله دارم ... اگر چه تمام شد اين سفر ، اما سفر ديگري اغاز شده اسيت ... اين بار هم مبدأ، دل است اما مقصد ، جاي ديگري است ... محکم تر از گذشته ...


 


 



نویسنده : م . روستائي » ساعت 8:47 عصر روز دوشنبه 7 مرداد 1387


 


  اي دل ، دل من کجا ! بيا برگرديم


                                                          تاريک شده هوا بيا برگرديم


                                                  آن دوست که ادعاي همراهي داشت


                                                     رفته است بدون ما بيا برگرديم


«غني زاده»




نویسنده : م . روستائي » ساعت 2:16 صبح روز سه‏شنبه 25 تير 1387