سفارش تبلیغ
صبا ویژن





درباره نویسنده
تیر 87 - آتش عشق
م . روستائی
بیان شوق چه حاجت که شرح آتش دل / توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
مرداد 87
شهریور 87
آبان 87
دی 87
فروردین 89


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
تیر 87 - آتش عشق

آمار بازدید
بازدید کل :201241
بازدید امروز : 26
 RSS 

 

  ای دل ، دل من کجا ! بیا برگردیم

                                                          تاریک شده هوا بیا برگردیم

                                                  آن دوست که ادعای همراهی داشت

                                                     رفته است بدون ما بیا برگردیم

«غنی زاده»



نویسنده : م . روستائی » ساعت 2:16 صبح روز سه شنبه 87 تیر 25


 

 

خیلی حرف ها برای گفتن هست . حرف هایی که گاهی نیاز دارن شنیده بشن و گاهی باید انقدر تو دلت بمونن تا بگندن . نمی گم برا اون حرف هایی که دلم می خواد شنیده بشن گوش شنوا نیست ، نه ! هست ... دوستای خوبی که تو پست قبل ازشون گله کردم . دوستایی که یادم نمیره یه عذرخواهی بهشون بدهکارم ، بابت همه ی گلایه هایی که حق نداشتم داشته باشم . بگذریم ... 

تاریکه . خیلی تاریک . یک ساعتی هست که برقا رفته . این لپ تاپ هم فقط بیست درصد از شارزش مونده ، نمی دونم برسم این نوشته رو تموم کنم یا نه ... شارزش خیلی زود داره تموم می شه . منو یاد لحظه های اخر میندازه . لحظه های اخر همیشه زود می گذرن . خیلی زود . انقدر که تا چشم رو هم بذاری از راه می رسن . و گاهی همه چیز تموم میشه ، مثل نوشته من ... گاهی هم همه چیز تازه شروع میشه . شارژ زندگی که تموم بشه تازه شروع می شه . نمی دونم چطور خواهد بود . اروم ... راحت ... شایدم خیلی درد داشته باشه ... پونزده درصد مونده ... تو این مدت باقیمونده چقدر می تونم حرف بزنم . چقدر از حرف هایی که دلم می خواست شنیده بشن ؟ اصلاً اگه همین الان تموم شه و همش بپره چی ؟ ... لحظه های آخر خیلی زود می گذرن ... چقدر احساس مرگ دارم الان ... تاریکی ... گذر سریع زمان ... حرف هایی که دلم می خواد بگم ... میشه بگم می ترسم ؟ ... بگذریم ... بذار تا همینجاش بمونه یادگاری . که بعد یادم بیاد چی از یه تاریکی ساده یاد گرفتم . و چقدر ترسیدم ؟ ... لحظه های اخر همیشه زود می گذرن ... همیشه  ...

 

 



نویسنده : م . روستائی » ساعت 10:22 عصر روز یکشنبه 87 تیر 23


شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی ام یا بخوانی ام

آه که چقدر دلم از بی معرفتی آدم ها می گیرد . نمی دانم این رسم روزگار است یا رسم آدم ها ، که تا یادشان نکنی یادت نمی کنند . خیلی سخت است کسانی که دوستشان داری - صادقانه و از عمق وجودت- ، بی رحمانه - و شاید هم ندانسته - قلبت را تکه تکه کنند. خیلی انتظار بزرگی است این که بخواهی عزیزانت جویای احوالت باشند !!!!!
چند وقتی است از بودن توی جمع عذاب می کشم.اینجور وقت ها بیش تر احساس تنهایی می کنم .سخت تر از اینکه دنیای همه ی ادم های دور و برت با دنیای تو زمین تا اسمان فرق داشته باشد ؟! شاید باید به تنهایی خو کرد . شاید باید او را فهمید ...
خیلی آدمِ اهل ارتباطی نیستم . شمار دوستانم هم شاید بیش تر از انگشتان یک دست نباشد . تا دنیای کسی را نزدیک به دنیای خودم نبینم اجازه نمی دهم پایش را توی دنیایم بگذارد. این که می گویم دوست یعنی دوست صمیمی - یا شاید دوستی که من فکر می کنم صمیمی است - ... این که می گویم دوست یعنی محرم ... یعنی کسی که می توانم دنیایم را با او قسمت کنم ... این که می گویم دوست یعنی ... یعنی دوست دیگر ... دوستی که با او به تنهایی به اندازه ی یک دنیا شادی ...
حالا چه شده که انقدر دلم گرفته نمی دانم . شاید دل من کوچک شده ، شاید هم آن ها بی معـ... ( نمی توانم تمامش کنم ...)

بگذار این چند خط را برای تو بنویسم .برای تو که به جرئت می توانم بگویم اولین کسی بودی که «دوست» را برایم معنا کرد ... برای تو که فکر می کنی این فاصله های لعنتی می توانند فاصله ی دل آدم ها را هم زیاد کنند ...برای تو که شیطنت های شیرینت را دوست دارم ... برای تو که هیچ وقت نخواستی بفهمی آدمی نیستم که برای دل خوش کرن دوستانم بهشان بگویم دوستشان دارم ... نخواستی بفهمی که وقتی می گویم «دوستت دارم » یعنی دوستت دارم ... می شود این یک بار را بفهمی؟؟!!

این چند خط هم برای تو ... مطمئنم هیچ وقت تصورش را هم نمی توانی بکنی که از شنیدن صدایت مثل بچه ها ذوق می کنم ... دلم هوای هیئت کرده ؛ می شود سلامم را به همه ی بچه ها برسانی ؟ ... مطمئنم انقدر خودت را سرگرم کرده ای که خیلی وقت ها یادت می رود یک نفر اینجا دلش لک زده برای یکی از همان یخ در بهشت های مفت!!!! 

تو که دلم بدجوری برای شعرهایت تنگ می شود! مخصوصاً وقتی با صدای خودت برایم می خوانی شان . بال در می اورم از شنیدنشان . باورت می شود؟! ... می دانی اعتکاف امسال را از دست دادم . یاد اعتکاف سال قبل که می افتم بیش تر دلم هوای دیدنت را می کند . می دانم که تو -دوست من- شاید اصلاً این نوشته ها را نخوانی ، اما می گویم شاید کسی به گوشت برساند. اعتکاف امسال اگر قسمتت شد من را یادت نرود ها ...

برای تو نمی دانم چه می توانم بنویسم .تو که خیلی زودتر از انچه فکرش را می کردم محرم شدی . یک جورهایی شدی جزئی از وجودم .دلتنگی هایت دلتنگم می کند ، شادی هایت شادم ... لحظه های با تو بودن دلم نمی خواهد تمام شوند . زلالی دوست من ! زلال ...

... و تو ! غریبه ی آشنا ... می شود برای تو سه تا نقطه بگذارم ؟! بار گفتن همه ی حرف هایی که ناگفته بمانند بهتر است روی دوش همین سه تا نقطه ...

حالا دلم از همه تان گرفته ... هیچ وقت فکر نمی کردم بشود کسی با داشتن یک دوست خوب تنها باشد ... و این دنیا پر از چیزهایی است که هیچ وقت فکرش را نمی کنی ... دلم می خواهد تنها باشم . تلفنم را خاموش کنم . مسنجرم را قطع کنم . در اتاقم را ببندم ... و فقط بنویسم ... انقدر بنویسم تا ... تا ... تا رهایی !!!!
  



نویسنده : م . روستائی » ساعت 2:43 صبح روز دوشنبه 87 تیر 17


.

 

این روزها گرفته و گیجم مجال نیست

حتی برای شعر کمی شور و حال نیست

دیگر همه به حال بدم خو گرفته اند

دلتنگی ام برای عزیزان سؤال نیست

.

.

.

 چقدر محتاج چند قطره ی اشکم این روز ها ...



نویسنده : م . روستائی » ساعت 1:56 صبح روز شنبه 87 تیر 15


 

    می گفت خیلی وقت ها باید زور بالای سر قلمت باشد . شاید راست می گفت اما من هیچ وقت نتوانستم ... توی تمام این روز هایی که برایم مثل چندین سال گذشت ، توی تمام این روزهایی که تونبودی -یعنی تو بودی و من نبودم - ، توی تمام این روزهایی که حتی نمی توانستم دلتنگی ام را برایت بنویسم ،توی تمام این لحظه ها و ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت هایی که من در حسرت گذشته می سوختم ، توی تمام این روز ها احساس عجیبی همه ی وجودم را می گرفت ... می دانی این چند وقت بدجوری احساس خفگی می کردم . دیوانه شده بودم شاید!! ...بی هدف ، پوچ ، خسته ، افسرده ... و تنها ... این آخری از همه بیش تر عذابم می داد ... همه اش هم به خاطر نداشتن تو بود ...گمت کرده بودم و به هر که می رسیدم سراغت را می گرفتم . نمی دانم ! شاید به خیال خودم کسی می توانست جای تو را برایم پر کند ؛ اما ...

    توی این مدت خیلی وقت ها کم آوردم ، خسته شدم ، به زمین و زمان ، به همه ی ادم های دور و برم بد و بیراه گفتم ، شاید نداشتنت را تقصیر آن ها می دانستم ... خیلی وقت ها تمام شدم ... و تمام کردم ... بارها از نو شروع کردم و هنوز قدم اول را برنداشته ، افتادم . شاید چون تو را نداشتم که دستانم را بگیری ... حالا ولی می خواهم فرق داشته باشد . این شروع را می گویم . توی این مدت همه اش تنها شروع می کردم ، حالا می خواهم با تو شروع کنم . می خواهم دستانم توی دستان تو باشد و راه رفتن را از نو بیاموزم . می خواهم چشمانم را ببندم و دلم را بدهم به خودت . هر جا که می خواهی ببر ... این یک شروع تازه است ... برای منِ با تو ...



نویسنده : م . روستائی » ساعت 1:6 عصر روز سه شنبه 87 تیر 11

   1   2      >