سفارش تبلیغ
صبا ویژن





درباره نویسنده
دی 86 - آتش عشق
م . روستائی
بیان شوق چه حاجت که شرح آتش دل / توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
دی 86
بهمن 86
اسفند 86
فروردین 87
اردیبهشت 87
خرداد 87
تیر 87
مرداد 87
شهریور 87
آبان 87
دی 87
فروردین 89


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
دی 86 - آتش عشق

آمار بازدید
بازدید کل :201247
بازدید امروز : 32
 RSS 

تنها ...

ای دل ! فردا تجلّی کامل عشق را کربلا نشانمان می دهد ... فردا حسین ، عطشان به دیدار معشوق می رود ... نه   نه دل ! اشتباه نکن ! عطش حسین ، عطش آب نبود  که عطش وصل معشوق بود و بس ... گمان نکن حسین رفت تا ما برایشان مشکی بپوشیم و برای لب های تشنه شان اشک بریزیم . نه ! حسین رفت تا عاشقی را یادمان بدهد ... فردا زینب تمام هستی اش را نثار معشوق می کند ... و چه هستی ای بالاتر از حسین ... عباس را هم که خودت بهتر می دانی ...

ای دل ! فردا ، همه ی دریا ها در حسرت این عشق می سوزند ... و خورشید از شرم این عشق ، قطره قطره آب می شود ...

دل من ! تو خودت خوب می دانی که آن 72 عاشق از کدام باده اینچنین مست بودند که همه فریاد شده بودند : بهای وصل تو گر جان بود خریداریم ...

کربلا ، عجب عشقبازی ای ببیند فردا ... آسمان ، انتهای نگاه عجب عشاقی شود فردا ... و خدا ، عجب عاشقانی را بخرد فردا ...

دل من ! دوستی می گفت نمی داند حسین عاشق تر است یا زینب ؟ تو چه فکر می کنی ؟ اصلاً عشقشان در ذهن من و تو می گنجد که بخواهیم با هم قیاسشان کنیم ؟ ... یا نه ! مگر نه این است  که قدر عشق  را فقط معشوق می داند ؟ پس من و تو را چه به قیاس عشق حسین و زینب ؟

ای دل ! فردا را هیچ وقت فراموش نکن ... لا اقل تو که ادعا می کنی در حسرت عشق می سوزی ، فردا را هیچ وقت فراموش نکن ... فردا ، روز عشقبازی عاشقان است ... عاشقانی چون حسین و عباس و زینب ...



نویسنده : م . روستائی » ساعت 12:57 صبح روز جمعه 86 دی 28


تنها...

آه ای دل من ! چرا این روزها این قدر بی قراری می کنی؟ آخر این همه بی تابی چرا ؟ نکند تو هم ...

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

که نه خاطر تماشا ، نه هوای باغ دارد

نه ! من که تو را خوب می شناسم ... تو مرد این حرف ها نیستی ...

راستی دل من ! داستان مجنون را که شنیده ای . گمان نکنی مجنون یک افسانه است ها ...نه ! ... مجنون ، واقعی ترین داستان عشق است . مجنونی که سراپا لیلا بود و بس ...

دلکم ! داستان مجنون و فصّاد را یادت هست ؟ مجنونی که نگذاشت تیغ بر رگش آید تا از درد بیماری رها شود . آن رگ ها که از آنِ مجنون نبود ، در تمامشان لیلی جریان داشت ... آخر تو چه می دانی ؟ عاشق که شدی ، تمام وجودت برای معشوق می شود . قلبت با نفس های معشوق می زند . حاضری خودت فنا شوی و بقا را برای معشوقت بخری ... تو هم اگر اینگونه شدی می توانی مثل مجنون ادعا کنی که همه ، معشوق شده ای  : من خود ای فصّاد ، مجنون نیستم   /   هر چه هستم من نی ام ، لیلی استم ... چه کسی را تاب چنین ادعایی هست دل ؟ ... نگو دل ! ... نگو ! ...

از قضا مجنون ز تب شد نا توان                 فصد فرمودی طبیب مهربان

آمد آن فصّاد و پهلویش نشست               نشتری بگرفت و بازویش ببست

گفت مجنون با دو چشم خون چکان          بر کدامین رگ زنی تیغ ای فلان ؟

گفت این رگ ، گفت از لیلی پُر است         این رگم پر گوهر است و پر دُر است

تیغ بر لیلی کجا باشد روا ؟                     جان مجنون باد لیلی را فدا

گفت فصّاد آن رگ دیگر زنم                      جانت از رنج و عنا فارغ کنم

گفت آن هم جای لیلای من است            منزل آن سرو بالای من است

می گشایم گفت زآن دست دگر              گفت لیلی را در آن باشد مقر

در همی آنگه به آن فصّاد داد                   گفت اینک مزدت ای استاد راد

دارد اندر هر رگم لیلی مقام                  هر بُن مویم بود او را کُنام

من چه گویم رگ چه و پی چیست آن      سر چه و جان چیست مجنون کیست آن

من خود ای فصاد مجنون نیستم             هر چه هستم من نی ام لیلی استم

از تن من رگ چو بگشایی به تیغ             تیغ تو بر لیلی آید بی دریغ

گو تن من خسته و رنجور باد                  چشم بد از روی لیلی دور باد

گو بسوز از تاب و تب ای جان من           تب مبادا بر تن جانان من

گر من و صد همچو من گردد هلاک          چون که لیلی را بقا باشد چه باک ؟

ساختم من جان خود قربان او                جان صد مجنون فدای جان او

جان چه باشد تا توان بهر تو داد ؟           جان به قربان سگ کوی تو باد



نویسنده : م . روستائی » ساعت 8:20 عصر روز چهارشنبه 86 دی 26


تنها...

بسوز ای دل ! که تو نه عاشقی را بلدی ... و نه عشق را می فهمی ...

بسوز ای دل ! هر چند می دانم ، تو حتی سوختن را هم تاب نمی آوری ...

بسوز ای دل ! تو را چه به عشق طلب کردن ؟ تو را چه به ادعای عطش عشق داشتن ...

بسوز ای دل ! دل های عاشق از آتش عشق می سوزند ... ولی تو از آتش فراق عشق بسوز ...

بسوز ای دل ! و بشکن ... اگر می توانی بشکن ... بشکن که عاشقی کار تو نیست ... عشق ، مرد می خواهد ...

بشکن ای دل ! هر چند صدای تو هیچ گاه به خوش اهنگی قلب های شکسته از عشق نمی شود ...

بشکن ای دل ! نگذار بگویم که تو حتی شکستن را هم نمی دانی ...

بشکن ای دل ! و بسوز ... می سوزی یا بسوزانمت ؟ ... چه می گویم ؟ ... من حتی سوزاندنت را هم بلد نیستم ... بگذار همچنان بی نصیب بمانی ، شاید سوختن و شکستن را بیاموزی ...  

 

 

 



نویسنده : م . روستائی » ساعت 8:27 عصر روز سه شنبه 86 دی 25


چه خوش روزی بود روز جدایی

اگر با وی نباشد بی وفایی

چه خوش است دقیقه های فراق ... نه ! ... ثانیه های فراق ... اصلاً چه خوش است لحظه لحظه های فراق ، آنگاه که سرانجامش وصال باشد و بس ... امید وصال یار زنده ات می کند .

مرا امید وصال تو زنده می دارد

وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

اشتیاق بودن در حضور دوست ، از خود بی خودت می کند .مستت می کند . دیوانه ات می کند ...  یار که نباشد ، تو می مانی و قطره های اشک ... اشکی که هفت دریا در برابر یک قطره اش کم می آورد . اشکی که خنده را بر لبان گلگون معشوق  میهمان می کند . و تو چه شیرین با خنده های معشوق آتش می گیری ... لحظه لحظه های فراق ، آتشت می زند . هر بار خاکستر می شوی و از نو جان می گیری تا دوباره آتشت بزند ... 

در طریق عشقبازی ، امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

نامهربانی معشوق را که دیگر نگو ... چقدر لذت  داردکه جفای معشوق راببینی و با خودت زمزمه کنی : اگر با دیگرانش بود میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی ... یک پا مجنون شوی و در عشق لیلای خود ، شهره ی عالم ...

چقدر شیرین است ناز معشوق را کشیدن ... اصلاً ناز ، همه اش برای معشوق است ... راست گفته اند که هر چه دست نیافتنی تر ، خواستنی تر ... چقدر لذت دارد وقتی که تو هر لحظه بی قرار تر می شوی و معشوق ، فقط نظاره ات می کند ... و تو هی بی قراری می کنی و معشوق فقط نظاره ات می کند ... نگاهش ، آتش به خرمن هستی ات می افکند ...و بی قراری ، عادت قلب عاشقت می شود ...

 عشقبازی را تحمّل باید ای دل ، پای دار

گر ملالی بود ، بود و گر خطایی رفت ، رفت



نویسنده : م . روستائی » ساعت 11:24 صبح روز سه شنبه 86 دی 25


می گویند  حرفی که از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند ... و چه حرفی زیباتر از عشق ... آتشی که از اعماق وجودت زبانه می کشد ... بگو ببینم تا به حال لرزش دلت را حس کرده ای ؟ ... منظورم همان است دیگر ، اصلاً عاشق شده ای ؟ گمان نکنی عاشقی به سادگی همین چند کلمه است ها . نه ! مگر این دل به این راحتی ها می لرزد ؟ ... ولی وقتی لرزید ، یقین کن که عاشق شده ای ... نگران راه  و رسمش هم نباش   ، دلت که بلرزد خودت راه  و رسم عاشقی را از بر می شوی . آن وقت است که  یک کرشمه ی معشوق ، مستت می کند ... خرابش می شوی ... آن وقت است که همه ات برای معشوق می شود ... نه ! ... اصلاً خودِ معشوق می شوی ... آن وقت است که هر جا بنگری جز معشوق نمی بینی ؛ یعنی نمی توانی  که   ببینی  ...

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت

نشان قامت رعنا تو بینم

این ها را من نمی گویم ها ... آن ها که عاشق شده اند می گویند ... آن ها که واژه ی مقدس عشق رابی وضو بر لب نمی آورند ... لحظه ی وصال را که دیگر نگو ... هیچ فکر کرده ای که اگر هجران معشوق نبود ، وصال هیچ وقت وصال نمی شد ؟

 خوش برآی از غصه ای دل کاهل راز

عیش خوش در بوته ی هجران کنند

 یادم باشد از فراق یار هم برایت  بگویم ... یادم باشد ...



نویسنده : م . روستائی » ساعت 4:3 عصر روز دوشنبه 86 دی 24

   1   2      >